محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

652

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنجا بدى نكرد و پسر خويش را آنجا نهاد كه كشته شد و چون سوى مدينه باز آمد آهنگ ويران كردن شهر و نابود كردن مردم و بريدن نخل داشت و قوم انصار چون اين بشنيدند فراهم آمدند كه وى را نگذارند و سالارشان عمرو بن ظله يكى از بنى نجار بود و پس از او عمرو بن مبذول بود و براى پيكار بيرون شدند و چون تبع آنجا فرود آمد يكى از مردم مدينه از بنى عدى بن نجار كه احمر نام داشت يكى از مردان تبع را در نخلستان خود ديد كه نخل مىبريد و او را با داس زد و بكشت و در چاهى انداخت كه آن را ذات تومان گفتند و اين ماجرا تبع را كينه توزتر كرد و در آن اثنا كه با آنها به جنگ بود انصاريان به روز با وى جنگ مىكردند و شب آرام مىگرفتند و او از كارشان به حيرت بود و مىگفت به خدا اينان مردمى كريمند و دو تن از احبار يهود بنى قريظه پيش وى آمدند كه دانشور و پر مايه بودند و شنيده بودند كه آهنگ ويرانى مدينه و نابودى مردم آن دارد و گفتند : « اى شاه مكن كه اگر اصرار كنى خدا ترا نگذارد و بيم داريم كه به عقوبت آخرت گرفتار آيى . » تبع گفت : « چرا چنين شود ؟ » گفتند : « پيمبرى كه در آخر الزمان از قوم قريش آيد اينجا هجرت كند و خانه و مقر وى باشد . » و چون اين سخنان بشنيد از قصدى كه دربارهء مدينه داشت بازگشت و از علم آنها خبر يافت و از گفتارشان حيرت كرد و از مدينه برفت و آنها را با خويش سوى يمن برد و پيرو دينشان شد و نام آن دو حبر كعب و اسد بود و از بنى قريظه بودند و عمو زاده بودند و عالمترين مردم روزگار خويش بودند . 106 گويد : تبع و ياران وى بتپرست بودند و از راه مكه سوى يمن مىرفت و ميان مكه و مدينه تنى چند از مردم هذيل پيش وى آمدند و گفتند : « اى شاه مىخواهى كه ترا به بيت المال كهن راهبر شويم كه ملك سلف از آن غافل بوده‌اند و در